|
در هوای نَفَسی ؟ نیست فریاد رسی !
|
|
|
|
. در هوای نَفَسی ؟ نیست فریاد رسی ! نیست آنکس که غبار از دل ِ من پاک کند خنجری نیست که این سینه ء همچون قفسم چاک کند دل ِ دیوانه و زندانی را ، برَهاند ز قفس ببرَد با خود و در دشت جنون خاک کند « نیست فریاد رسی » تا کجا داد زنم ؟ صید ِ اندر قفسم ، تکیه به صیاد زنم دل ِ خاکستر و سردم همه جا پخش شده عمر و جان و دل ِ خود را به دل ِ باد زنم نیست فریادرسی تا نوازد سازی تا شب از دل برود ، روز شود آغازی در دل و هر نِگهم ریخت دو صد قطره سرشک دل و یک قطره سرشک است و هزاران رازی چرخ ِ گردون زمانه خُرد کرده پیکرم را بی وفا بر سنگ کوبیده پر و بال و سرم را می روم دیگر بخوابم ، خسته ام از باده و مِی روی قبرم گوش کن اینک کلام ِ آخرم را در هوای نَفَسی ؟ نیست فریاد رسی ! پدرخوانده ء جوان ( مَرد ِ مُرده )
|